آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه16مرداد95(تعطیلات تابستان 95)

1395/5/16 10:22
نویسنده : مامان نسرین
492 بازدید
اشتراک گذاری

تابستان خود را چگوه گذراندید...

اولاً همه دانش آموزان میدانیم که که تابستان فصلی گرما و تعطیلی مدارس است و ...

یادش بخیر انگار همین  دیروز بود و چه زود درگیر امروز شدیم و چشم به راه فردا ثانیه  های زندگیمان را می گذرانیم. گاهی به شادی گاهی به غم گاهی آرام و گاهی طوفانی. گاه با گلکانمان گاه به تنهایی... انشاءالله هر چه باشد خوش باشد و هر جا هستید خوش باشید.

تعطیلات تابستان امسالمان از 31تیر آغاز شد و قرار بر 10 روز تعطیلی و البته بعداً به دلیل بی برنامگی مهد عزیز به دوهفته افزایش یافت . اول قرار بر مسافرت بر دهه اول بود و با بوجود اومدن ملاحظاتی به هفته دوم موکول شد. ثبت نام دخترکمان در پیش دبستانی و باقی قضایا. کلاس شنا آویسا گلی رو هم مجبور شدیم در هفته اول برقرار نماییم  تا در هفته دوم غیبت حاصله مشکلی ایجاد ننماید. از این جهت در روزهای فرد کوله بار می بستیم با علی کوچولو و آویسا خوشگله میومدیم اداره صبحانه ای بهشون میدادم و میرفتیم استخر . یک ساعت من و علی بر سر و کله خودمان میزدیم تا کلاس اوشون تمام شود و البته بماند که سه شنبه نزدیک محل کار یادم آمد که ای دل غافل ساک شنا دخترک در خانه جا ماند.

من بودم سکوت ماشین گرمای هوا و فحش درون.

هر چه به آقای همسر گفتم بیا با هم برگردیم قبول نکرد چون دیرش میشد خلاصه ایشان را پیاده کردیم در جلوی اداره شان و خودمان مثل چی برگشتیم تا وسایل را برداریم البته بماند که چطور رفتم و برگشتم و این امر باعث شد که دیگر اداره نرفتیم و مستقیم رفتیم جلوی استخر. همانجا صبحانه بهشان خوراندم و روز از نو روزی از نو.

همان طور که پیشتر گفتم از مدرسه با بنده تماس گرفتن که مدارک دخترکمان را ببریم تحویل بدیم. با 4قطعه عکس باحجاب!!

حالا الان کیه دوشنبه بعدازظهر، کی باید مدارک ببری 4شنبه. الان تو این زمان کوتاه کی باید حتما عکس بگیرم همین امروز.

امشب هم که مهمان دارم حالا حجاب این وسط از کجا پیدا کنم. تو این گیرودار بودم که بابا رضا گفت زودتر غذا درست کنم بعد به دایی بهزاد بزنگم که دیرتر بیاین تا بریم دنبال خرید مقنعه. حالا تو وسط تابستون تو گرما مقنعه از کجا برا دخترک پیدا میشد.در این حین جرقه ای زد بر ذهنمان که گاه خوب جرقه میزند.

زنگ زدم به شهناز خاله همسایه که در جانماز خود مقنعه سفید دارد که نداشت و در نتیجه رفتیم به سراغ حاج خانم مادرشوهر ایشان  که ایشان نیز خود همسایه  ما میباشند و از شانس داشتند و با همکاری خاله شهناز اندازه صورت دخترکمان در آوردیم و فرستادیم عکاسی.روز چهار شنبه ای هم خدم و حشم رفتیم مدارک تحویل دادیم و دوباره برنامه دکتر و آزمایش که بچه م  رو 5شنبه بردم آزمایشگاه و کلی گریه کرد و حال خودمان بدتر بد شد و تا خود امروز درگیر آزمایش بودم و قرار براین است که فردا باقی کارها را انجام دهم.

و اما برنامه سفر. در این مدت سفرمان در میان هفته اول و دوم گوگیجه گرفته بود و آخر تمام این قضایا افتاد هفته دوم و البته از جمعه . از منجیل و رودبار شروع  شد به فومن و ماسوله و قلعه رودخان و لاهیجان و بندر انزلی و جاده اسالم ختم شد.

 زمانی که رسیدیم نزدیکی های فومن زنگیدم به خاله راحله و اونا هم اونجا بودن و قرار براین شد که یه روز با هم باشیم و چون تولد عل کوچولو هم نزدیک بود روز شنبه قرارگذاشتیم و رفتیم  لاهیجان شیطان کوه و تله کابین و بعدازظهرش رفتیم ساحل چمخاله با یه کیک که عمو مظفر شوهر خاله راحله زحمتش رو کشید. البته بماند که علی یه قدم بر میداشت یه ور کیک رو میبرد کل هیکلش شده بود کیک.

 کمی بچه ها بازی کردن و شمعی فوت شد ، کیکی خوردیم  و باقی به اطرافیان تعارف کردیم و ملت انگار کلاً رژیم هستن تا اینکه یه دسته جوون چادر زده بودند بردیم باقی کیک را به اونا دادیم نوش جان کردند و بعد کمی نشستن  و صحبت کردن برگشتیم اونا رفتن  و ما هم رفتیم سمت بندرانزلی. بعد بندر رفتیم سمت اسالم که جاده ش بوی بهشت میداد که به اندازه تمام عمرم اونجا نفس کشیدم، واقعاً رویایی بود.

بعد آن چونان فشنگ به سمت خانه پدرجان حرکت کردیم که نه حوصله هتل داشتم و نه غذای رستوران و مثال انسان های زا قحطی برگشته به سفره شام مادرجان حمله بردم واقعاً که هیچ جا آرامش خانه پدری را نداره.

و اما بچه ها که در کل مسافرت به طور میانگین خوب بودن و جالب آویسا بود که می گفت: مامان ! چرا ما اینهمه میگردیم جا پیدا میکنیم می خوابیم دوباره میریم یه جای دیگه باز باید بگردیم تا هتل پیدا کنیم خوب بریم خونه مون.

و علی کوچولو که تقریباً خواسته هاش رو به صورت جمله بیان می کنه شب اول هتل براش تازگی داشت از یه تخت میپرید رو تخت دیگه و همش می گفت:بخخوابم. و تقریبا ً همه خوابیدن و علی همچنان این جمله ش رو تکرار میکرد.

و همش حواسش به خواهرش بود و می گفت: آجی دجایی؟

پنج شنبه هم روز دختر بود و دخترکمان را به دنیای بازی بردیم تا کمی بازی بنماید و خیالی آسوده کند.

سفرمان و تعطیلاتمان به اتمام رسید و به خانه برگشتیم و امروز به اداره جلوس کردیم و طبق معمول همیشه بی برنامگی های مهد باید بچه ها رو به مهد دیگری تحویل میدادم و از صبح کلاً تو لاکم و دلم پیش بچه هاست .

خدایا گلکانم را به تو سپردم ...

تصاویر سفر رو متعاقباً میگذاریم...

عکس اسب در جاده اسالم پر از مه

برای دیدن ادامه عکس ها به ادامه مطلب بروید لطفاً

 

صبح های عزیمتت به استخر

علی در استخر

آویسا در اداره

جاده قزوین جهت صبحانه

منجیل

 ماسوله

بالای تلکابین لاهیجان و شیطان کوه

 

چمخاله شن بازی و تولد

اینم اسالم پرمه

 

پسندها (1)

نظرات (1)

مامان آراد
19 مرداد 95 14:32
گل پسری تولدت مبارک الهی صدساله بشی عجیجم دوست جونی همیشه به تفریح وشادی و خوش گذرونی
مامان نسرین
پاسخ
ممنون خاله جونی قربونت عزیزم همچنین برای شما